سمپادیای شیطون

با افكار زیبایت زندگی كن؛ چون زندگی به اندازه‌ی فكرهای تو زیبا می‌شود

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود ومجنون

 بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد.

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد:هی چرا بین من و خدایم

 فاصله انداختی؟مجنون به خود آمد وگفت:من که عاشق لیلی

 هستم تورا ندیدم،تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا

 دیدی؟!؟


نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر 1390 ساعت 04:02 ب.ظ توسط |4+1 |نظرات |

 هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و…

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهی شو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد 1390 ساعت 12:13 ب.ظ توسط |4+1 |نظرات |

 در سکوت سرد فاصله ها

دلم می لرزد

وقتی به درد نبودنت فکر می كنم


وتو

هنوز نیستی...................


نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد 1390 ساعت 04:51 ب.ظ توسط |4+1 |نظرات |

خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه
برو که دیدن اشکات منو به گریه میندازه

نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست
نمیشه بعد تو بوسید نمیشه بعد تو دل بست

منو تنها بذار اینجا تو این روزای بی لبخند
که باید بی تو پرپرشه که باید از نگات دل کند

حلالم کن اگه میری اگه دوری اگه دورم
اگه با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم

نگو عادت کنم بی تو که میدونی نمیتونم
که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم

فدای عطر آغوشت برو که وقت پروازه
برو که بدرقه داره منو به گریه میندازه

برو عشقم خداحافظ برو تو گریه حلالم کن
خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم كن

نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد 1390 ساعت 04:50 ب.ظ توسط |4+1 |نظرات |

    دبیر  شیمی... عشق تنها اسیدی است که بر 21200000اثر می گذارد.

   دبیر جغرافیا... عشق تنها محصولی است که از خارج وارد و صادر می شود.

   دبیر زیست... عشق تنها بیماری است که فکرش از راه بدن وارد نمی شود.

   دبیر زبان... عشق تنها فعلی است که (ایدی)نمی گیرد و به زبان حال ساده برنمی گیرد.

   دبیر ریاضی... عشق تنها عددی است که هرگز در (رادیکال) قرار نمی گیرد.

   دبیر تاریخ... عشق تنها پادشاهی است که به کسی ظلم نمی کند.

   دبیر علوم... عشق تنها میکروبی است که از راه چشم وارد 21200000می شود.

  دبیر ورزش... عشق تنها توپی است که اوت نمی شود و از 21200000خارج نمی شود.

                                         


نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد 1390 ساعت 04:39 ب.ظ توسط |4+1 |نظرات |

 

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

 

.لیلی گفت: من

 

.خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم

 

.خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش

 

.لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد

 

.لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتشش تمام شود

 

.لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد

 

. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد

 



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 ساعت 12:09 ب.ظ توسط |4+1 |نظرات |

پسران/دختران در ۶ ماه اول دوستی

۱ـ نمی دونم چرا تو رو یه جور دیگه دوست دارم٬ هیچوقت چنین احساسی نداشتم.

۲ـ من روراست و صادقم.

۳ـ تو همونی هستی که من دنبالش می گشتم.

  


۴ـ بدون تو میمیرم.

۵ـ من با بقیه فرق دارم.

۶ـ من فقط با تو چت می کنم.

 

۷ـ تو تمام زندگی منی.

۸ـ تو معنی عشق رو به من فهموندی.

۹ـ هیچوقت به من نگو خداحافظ .

 

 

پسران/دختران در ۶ ماه دوم دوستی

۱ـ دوست داشتن تنها که کافی نیست.

۲ـ من که نمیتونم همه چیزو بهت بگم٬ توقع زیادی داری.

۳ـ شما پسرا/دخترا همتون یه مدلین.
 

۴ـ فکر میکنم زیادی احساسی برخورد کردم.

۵ـ منم یه مردم/زنم٬مثل بقیه مردا/زنا

۶ـ چت تبادل نظره٬ تو بدبین شدی٬ مگه اشکالی داره!

۷ـ تمام زندگی که در تو خلاصه نمیشه٬ تو فقط بخشی از زندگی منی.

 

۸ـ آدم به خیلی چیزا میتونه عشق بورزه.

۹ـ دوران خوبی رو باهات داشتم٬ فراموشت نمی کنم٬ خوشبخت بشی٬ خداحافظ .


نوشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 ساعت 10:49 ب.ظ توسط |4+1 |نظرات |


نوشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 ساعت 01:28 ب.ظ توسط |4+1 |نظرات |

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها،دیروز ها!

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

میخزند آرام روی دفترم

دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم كه در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

 

خاك میخواند مرا هر دم به خویش

میرسند از ره كه در خاكم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناكم نهند

 

بعد من ناگه به یك سو میروند

پرده های تیره ی دنیای من

چشم های ناشناسی میخزند

روی كاغذ ها و دفتر های من

 

در اتاق كوچكم پا مینهد

بعد من،با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای

تار مویی،نقش دستی،شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شكیب

روز ها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

 

لیك دیگر پیكر سرد مرا

می فشارد خاك دامن گیر خاك!

بی تو،دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاك

 

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

(فروغ فرخزاد)


نوشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 ساعت 12:51 ب.ظ توسط |4+1 |گوگولی |

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد

         خار خندید و به گل گفت:

                                           سلام

و جوابی نشنید

                       ...خار رنجید ولی چیزی نگفت

ساعتی چند گذشت

                        گل چه زیبا شده‌بود.

دست بی‌رحمی آمد نزدیك

                     گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیك آن خار در آن دست خزید

         و گل از مرگ رهید.

                                     صبح فردا كه رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

                  گل صمیمانه به او گفت:

    سلام!


نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 ساعت 05:18 ب.ظ توسط |4+1 |گوگولی |

دستمال کاغذی به اشک گفت: 

قطره قطره‌ات طلاست 

یه کم از طلای خود حراج می‌کنی؟ 

عاشقم! 

با من ازدواج می‌کنی؟ 

اشک گفت: 

ازدواج اشک و دستمال کاغذی! 

تو چقدر ساده‌ای 

خوش خیال کاغذی! 

توی ازدواج ما  

تو مچاله می‌شوی 

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی 

پس برو و بی‌خیال باش 

عاشقی کجاست؟ 

تو فقط دستمال باش 

دستمال کاغذی دلش شکست 

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست 

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد 

در تن سفید و نازکش دوید خون درد 

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد 

مثل تکه‌ای زباله شد 

او ولی شبیه دیگران نشد 

چرک و زشت شبیه این و آن نشد 

رفت اگرچه توی سطل آشغال 

پاک بود و عاشق و صاف و زلال 

او 

با تمام دستمال‌های کاغذی 

فرق داشت  

چون که در میان قلب خود 

دانه‌های اشک داشت. 

                                         عرفان نظرآهاری

 


نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 ساعت 03:11 ب.ظ توسط |4+1 |گوگولی |

یه سلام:

به همه‌ی اونایی كه پاییز زندگی‌شون غریب و بی‌رحم بود.

به‌ همه‌ی اونایی كه دلشون با نفرین سوخته.

به همه‌ی اونایی كه زخم زبون خوردن.

به همه‌ی كسایی كه نشون از بی‌نشونشون پیدا نكردن.

به همه‌ی اونایی كه منتظر كسی شدن كه می‌دونستن بر نمی‌گرده.

به همه‌ی اونایی كه تو تاریكی شباشون ، فقط یه ستاره دارن.

به همه‌ی اونایی كه قلبشون مثه دریاست و تا لحظه‌ی آخر تا وقتی نفس می‌كشن،همه‌ی حرفاشون از عشقه.

 


نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 ساعت 02:53 ب.ظ توسط |4+1 |گوگولی |


قالب وبلاگ : فقط بهاربیست